دیار یار

5 06 2008

بر منزل گاه کویر نشسته ام و به دنبال ستارگانی چشم به آسمان دو خته ام، که سالها پیش شبهایی رویایی در زیر درخشش آنها به صبح رسانده ام. زمانی که هنوز روستاها و قریه ها از هجمه ی تکنولوژی و مدرنیته پاک بودند و چراغها و نور افکن ها آنقدر زیاد نبودند که بتوانند زیبایی سحر آمیز آسمان و ستاره هایش رااز دیدگان آدمی بربایند.

تاسف می خورم به حال این مردمانی که عشق پیوستن به تمدن و شهرنشینی چنان هوش از سرشان برده که لذتهای بیشمار زندگی با طبیعت بکر را از یاد برده اند. نمی دانند که نتیجه ی تکنولوژی قربانیانی چون من است، که در یافتن و عرضه ی جرعه ای عاطفه له له می زند.

چه بسیار دلم می گیرد اکنون که چشم به آسمان کویر می دوزم و از آنهمه زیبایی چیزی جز یک یا دو ستاره ی نیمه جان نمی یابم؛ و آنگاه که به امید شنیدن سکوت گوش تیز می کنم، اما چیزی جز صدای ماشین و موتور، این دشمنان آرامش نمی شنوم.

در مقام مقایسه که بر می آیم این کویر دور افتاده از اصل خویش را همانند فطرت و سرشت پاک خود می یابم، که به چنین آشفته بازاری بدل گشته و دیگر غور در آن لطفی به جز تاسف تاثر و سرگشتگی ندارد. همانطور که عوامل مخرب، این طبیعت ناب را در حال نابودی است، تقریبا همان ها طبیعت ناب درونم را به بازی گرفته اند و هرآن گوشه ای از وجود پاکش را می بلعتند و من از آن بی خبرام.

این اندیشه مدت هاست مرا غرق در خود کرده که، آینده ی من چگونه خواهد بود؟ آیا همان آینده ی مورد تنفر در انتظارم است؟ همان زیر دست بودن؟ همان اندیشه ی دیگران را عملی کردن؟ همان در پی آخور دویدن؟ همان در بعد حیوانی ماندن؟ و یا همان را هم نخواهم داشت؟ وای اگر آن روزی را نظاره گر باشم که خود به موقعیت مردمانی دچار گردم که عمل آنا را پوچ می انگاشتم!





ظلمت

18 02 2008

جست و جوگری هستم درون را و برون , هست را و نیست , ورا را و ماورا . گاه نقاطی کور در لابه لای وجودم سوسوزنان مرا به خود می کشانند و تا تلاش و شیفتگی مرا به خود می بینند , چون عروسکانی , با عشوه رخ می گیرند ؛ و مرا در خماری چشیدن قطره ای از می حقیقت درون , باقی می گذارند . و من بسان راه گم کرده ای در غاری تاریک , دست به دیوار کشان به دنبال نور . Clip

نتیجه اش می شود , خرواری از مبهمات و جهل ها و پخمگی ها وندانم کاری ها و سرگشتگی ها , و چرخیدن به دور خود , در یافتن هدفی برای رسیدن و نداشتن حرفهایی برآمده از اندیشه و مکاشفه برای گفتن , و حرفهایی برای نگفتن , و حقایقی برای روشنگری .

البته تفکر و تعقل نیازمند بستری است و فرصتی و عطشی . مطالعه و معاشرت و دیدن و شنیدن , بستر است و من در حال ایجاد آن . تا آن نباشد دومی و سوی به چه کار آید .

با این وجود لمس می کنم و احساس , اندیشه ها و عقلیات و دلیات ناب کشف نشده و پنهانی را , که دست نیاز به سویم دراز کرده اند برای نجات یافتن از نهانخانه ی عقل و دل , و بروز و ظهور در عرصه ی توجه , و درج بر پیشانی تاریخ از خطر ماندن در صف مردگان .