بر منزل گاه کویر نشسته ام و به دنبال ستارگانی چشم به آسمان دو خته ام، که سالها پیش شبهایی رویایی در زیر درخشش آنها به صبح رسانده ام. زمانی که هنوز روستاها و قریه ها از هجمه ی تکنولوژی و مدرنیته پاک بودند و چراغها و نور افکن ها آنقدر زیاد نبودند که بتوانند زیبایی سحر آمیز آسمان و ستاره هایش رااز دیدگان آدمی بربایند.
تاسف می خورم به حال این مردمانی که عشق پیوستن به تمدن و شهرنشینی چنان هوش از سرشان برده که لذتهای بیشمار زندگی با طبیعت بکر را از یاد برده اند. نمی دانند که نتیجه ی تکنولوژی قربانیانی چون من است، که در یافتن و عرضه ی جرعه ای عاطفه له له می زند.
چه بسیار دلم می گیرد اکنون که چشم به آسمان کویر می دوزم و از آنهمه زیبایی چیزی جز یک یا دو ستاره ی نیمه جان نمی یابم؛ و آنگاه که به امید شنیدن سکوت گوش تیز می کنم، اما چیزی جز صدای ماشین و موتور، این دشمنان آرامش نمی شنوم.
در مقام مقایسه که بر می آیم این کویر دور افتاده از اصل خویش را همانند فطرت و سرشت پاک خود می یابم، که به چنین آشفته بازاری بدل گشته و دیگر غور در آن لطفی به جز تاسف تاثر و سرگشتگی ندارد. همانطور که عوامل مخرب، این طبیعت ناب را در حال نابودی است، تقریبا همان ها طبیعت ناب درونم را به بازی گرفته اند و هرآن گوشه ای از وجود پاکش را می بلعتند و من از آن بی خبرام.
این اندیشه مدت هاست مرا غرق در خود کرده که، آینده ی من چگونه خواهد بود؟ آیا همان آینده ی مورد تنفر در انتظارم است؟ همان زیر دست بودن؟ همان اندیشه ی دیگران را عملی کردن؟ همان در پی آخور دویدن؟ همان در بعد حیوانی ماندن؟ و یا همان را هم نخواهم داشت؟ وای اگر آن روزی را نظاره گر باشم که خود به موقعیت مردمانی دچار گردم که عمل آنا را پوچ می انگاشتم!