جست و جوگری هستم درون را و برون , هست را و نیست , ورا را و ماورا . گاه نقاطی کور در لابه لای وجودم سوسوزنان مرا به خود می کشانند و تا تلاش و شیفتگی مرا به خود می بینند , چون عروسکانی , با عشوه رخ می گیرند ؛ و مرا در خماری چشیدن قطره ای از می حقیقت درون , باقی می گذارند . و من بسان راه گم کرده ای در غاری تاریک , دست به دیوار کشان به دنبال نور . ![]()
نتیجه اش می شود , خرواری از مبهمات و جهل ها و پخمگی ها وندانم کاری ها و سرگشتگی ها , و چرخیدن به دور خود , در یافتن هدفی برای رسیدن و نداشتن حرفهایی برآمده از اندیشه و مکاشفه برای گفتن , و حرفهایی برای نگفتن , و حقایقی برای روشنگری .
البته تفکر و تعقل نیازمند بستری است و فرصتی و عطشی . مطالعه و معاشرت و دیدن و شنیدن , بستر است و من در حال ایجاد آن . تا آن نباشد دومی و سوی به چه کار آید .
با این وجود لمس می کنم و احساس , اندیشه ها و عقلیات و دلیات ناب کشف نشده و پنهانی را , که دست نیاز به سویم دراز کرده اند برای نجات یافتن از نهانخانه ی عقل و دل , و بروز و ظهور در عرصه ی توجه , و درج بر پیشانی تاریخ از خطر ماندن در صف مردگان .
ممنون که به وبلاگم سر زدید و نظر دادید
متن جالبی نوشتید.حرف دل خودتونه یا از جایی کپی شده ؟ولی هر چه هست خیلی قشنگ بود